معماری
سرخط خبرها

یک خرابکار ناشناس

مجموعه سخنرانی های منتشرنشده آنتونی رابینز

یک خرابکار ناشناس

 

در این سخنرانی که برای جمعی از افسران ارشد پلیس دیترویت ارائه شده است ، تونی رابینز از وجود خرابکاری ناشناس در زندگی انسان ها پرده برمی دارد. بیائید با هم این خرابکار را بشناسیم.

*****

رابینز: شما دوره های ویژه خرابکاری دیده اید! با انواع شگردهای آشوبگران و برهم زنندگان نظم اجتماع آشنائید. بیشتر از انسان های عادی صحنه های درگیری و مبارزه خرابکاران با نیروهای پلیس را در فیلم ها و سریال های تلویزیونی دنبال می کنید. به هر حال شما از انسان های معمولی در مقابله با خرابکاران قدرتمندترید. اما آیا می دانید که همین شمایی که اینقدر در عملیات ضد خرابکاری مهارت دارید در مقابله با یک خرابکار ناشناس بسیار نزدیک به خودتان مانند یک انسان معمولی ضعیف و ناتوان هستید!

من آدم هایی می شناسم که مثل شما دوره های ویژه مبارزه با خرابکاران را ندیده اند اما از شما بسیار قوی ترند و به خوبی قادرند رد پای این خرابکار ناشناس نزدیک به خودشان را رهگیری و سربزنگاه او را زمین گیر کنند! خیلی از این انسان های خاص سنشان از شما بیشتر یا خیلی کمتر است. بعضی از آنها سواد چندانی ندارند و تعدادی از آنها نیز زن و دختران جوان یا بانوان سالمند و مسن هستند. آنها خرابکار ناشناسی که سایه به سایه ایشان را دنبال می کنند می شناسند و صدای قدم های او را بلافاصله تشخیص می دهند. حضور او را در کسری از ثانیه در کنار خود حس می کنند و اجازه نمی دهند این خرابکار نامریی و ناشناس به آنها و زندگی آنها و شغل و تحصیل و معنویت و سلامتی شان آسیبی برساند.

حتما خیلی کنجکاو شده اید که شماهم این خرابکار نادیدنی اما ماهر و کارآزموده را بشناسید. اما قبل از آن بهتراست خودم را معرفی کنم. من آنتونی رابینز هستم. پسری فقیر از خانواده ای فقیر که جامعه آینده ای فقیرانه را هنگام تولد برایش رقم زده بود. همه می دانستند من چه کاره می شوم و حتی فرم غذا خوردن و تفریحات من را هم به طور کلیشه ای و قالبی از روی طبقه اجتماعی و وضعیت اقتصادی خانوادگی ام می توانستند پیش بینی کنند. اما من یک روز وقتی جلو آئینه ایستاده بودم خیلی سریع برگشتم و یک موجود ناشناس اما بسیار نزدیک به خودم را درست پشت سرم دیدم! او همان خرابکاری است که چند دقیقه پیش راجع به او صحبت کردم. خرابکار به من می گفت تونی فایده ای ندارد! تو نه ثروتی داری و نه هیچ چیز دیگری که بتوانی با توسل به آنها خودت را از نردبان بالا بکشی. تو باید همین جا در همین زیر زمین بمانی و زندگی کنی و روزی هم باید از همین زیر زمین جنازه ات را به قبرستان عمومی منتقل کنند. بله همه اینها را همان خرابکار ناشناس در گوش من زمزمه کرد! می بینید چقدر در کار خود ماهر است!

اما من به او گوش نکردم سریع قلم و کاغذی آماده کردم و روی آن چیزهایی نوشتم. چیزهایی که به مزاق خرابکار خوش نمی آمد. من روی کاغذ چیزهایی نوشتم که خرابکار را از پشت پرده بیرون می کشید و نقاب را از روی صورتش برمی داشت. می خواهید بدانید روی کاغذ چه نوشتم!

من روی کاغذ چیزهایی که می خواستم و آرزو داشتم را به صورت عمودی نوشتم و بعد مقابل هر خواسته بدون ملاحظه و ترس و پروا از کسی دقیقا نوشتم چرا آن آرزو را دارم و چرا می خواهم به آن برسم.برای هر آرزو دقیقا نوشتم که چرا معتقدم رسیدن به آن آرزو حقم است و چرا با تمام وجود برای رسیدن به آن لحظه شماری می کنم.منم خودم را افشا کردم. نورافکنی را برداشتم و آن را به سمت قلبم گرفتم و آن را روشن کردم. هر چه در دل داشتم را بیرون روی کاغذ ریختم. تازه آن روز بود که فهمیدم چقدر آرزوهای ناگفتنی در درون دلم تلنبار شده بود که به خاطر ملاحظه کاری و رعایت خیلی چیزهایی که هرگز واقعی نبودند جرات برزبان آوردن آنها را نداشتم. نوشتن آرزوهایم و دلیل خواستن این آرزوها و توضیح اینکه این آرزوها اصلا با ارزش ها و معیارهای فرهنگی و درونی ام منافات ندارد بیش از سه ساعت طول کشید. وقتی کارم تمام شد و دوباره به آئینه نگاه کردم دیگر آن خرابکار را ندیدم! او رفته بود! او دیگر با من کاری نداشت. او دیگر نمی توانست مرا هنگام دو قدم جلو رفتن یک قدم به عقب بکشد ویا به دامنم آویزان شود و نگذارد برای رسیدن به اهدافم سرعت بگیرم. او رفته بود. شاید زیاد دور نشده بود. اما دیگربه آن نزدیکی خطرناک همیشگی نبود.

بعدها فهمیدم چرا هر وقت تصمیم می گرفتم کاری انجام دهم ، چیزی درون وجودم به من آویزان می شد و مرا سنگین می کرد و قدم هایم را سست می کرد. او می دانست که من با خودم صریح و شفاف یکبار برای همیشه صحبت نکرده ام و از همین ابهام و گنگی سوء استفاده می کرد و مرا از ثروت مند شدن ، در مقابل جمع ظاهر شدن ،صحبت کردن ، کمک به دیگران ، ادامه تحصیل و هزار فعالیت مثبت دیگر بازمی داشت. او بارها قبل از آن در گوشم زمزمه می کرد که اگر ثروتمند شوم به فساد می افتم و همسر و فرزندانم به کژی و کژرفتاری دچار می شوند. شاید به خاطر فیلم هایی که دیده بودم و یا قصه هایی که مادربزرگها می گفتند. اما بعد از نوشتن صریح و بی پرده آرزوهایم دیدم که پول را می خواهم تا به دیگران کمک کنم و بهترین محیط زندگی و تربیتی و تحصیلی و روانی و جسمی را برای فرزندانم فراهم کنم. دیدم با ثروت می توانم مانع جذب فرزندانم به سمت خلاف کاری و کژرفتاری شوم و وقتی همه اینها را دیدم و فهمیدم دیگر خرابکار نتوانست برای من در باره بدی های پول و ثروت سخنرانی کند. همینطور در مورد تک تک آرزوهایم من فرصتی می خواستم تا برای ذهنم توضیح دهم که چرا در دلم چنین آرزویی دارم. وقتی ذهنم فهمید که برای تک تک خواسته هایم دلیلی قرص و محکم دارم آرام شد و به من اجازه داد تا فرار خرابکار ناشناس را از نزدیک ببینم.

وب سایت رسمی حمید کوثری (پژوهشگر و روانشناس) و فرامرز کوثری (پژوهشگر علوم موفقیت و حوزه های کارآفرینی) – مجله اینترنتی موفقیت آن لاین – سایت رسمی داستان های شیوانا

اکنون از شما افسران ارشد پلیس می خواهم همین رفتار را با خودتان انجام دهید. یکی از آن چراغ قوه های نورافکنی را بردارید و به درون دلتان نور بیاندازید و هرچه می خواهید را روی کاغذ بیاورید. آنگاه خواهید دید که چه حجم عظیم آرامش و شور و هیجان زندگی شما را فرا می گیرد و تا چه اندازه نسبت به خودتان و زندگی تان اعتماد به نفس عالی بدست می آورید. چنین کنید و بگذارید آن خرابکار ناشناس از وجود شما هم بگریزد. همین الآن اینکار را بکنید.

قلم و کاغذی در دست بگیرید و شروع کنید. اول در خصوص اینکه چرا کارتان را دوست دارید؟ و در این شغلی که دارید می خواهید تا چه سقفی رشد کنید! همین الآن بنویسید. اگر می خواهید بیست سال دیگر رئیس پلیس کل منطقه شوید الآن باید بنویسید و یک برنامه بیست ساله برای آن طرح ریزی کنید. اما قبل از اینکه برنامه ریزی کنید باید برای خرابکاری که در تمام این بیست سال در کار شما سنگ اندازی خواهد کرد فکری بکنید. پس تا می توانید برای خودتان توضیح دهید که چرا می خواهید رئیس پلیس شوید. چه تغییرات مثبتی را می خواهید در سازمان پلیس این منطقه ایجاد کنید و از چه تغییرات منفی می خواهید جلوگیری نمائید. بنویسید که دوست دارید مردم با شما و خانواده شما به عنوان رئیس پلیس چه احترامی قائل شوند. تغییراتی که بواسطه این ارتقا در اوضاع مالی و اجتماعی شما رخ می دهد را دقیقا تا جایی که می توانید و به ذهنتان می رسد یادداشت کنید و برای هر تغییر دلیل و توجیه مثبت و قابل قبولی برای ذهن و باورها و ارزشهای خود بنویسید. وقتی همه این یادداشت های پشتیبان آرزوها و خواسته های خود را روی کاغذ آوردید. آنگاه خواهید دید که نیرویی نامریی شما را شبانه روز به حرکت وامی دارد تا هر چه زودتر (حتی زودتر از بیست سال) به ریاست کل اداره پلیس منطقه برساند. این نیروی پیش برنده به واسطه قطع شدن دستان آویزان آن خرابکار ناشناس در شما ایجاد شده است. اکنون ذهن شما دقیقا می داند که شما چه می خواهید و از این بابت به خود افتخار می کند ! چرا که یک روز برایش صمیمانه تعریف کرده اید که خواسته شما ، پشت سرش چقدر دفاعیات و توجیهات ارزشمند و قابل تحسین پنهان شده است. پس  معطل نکنید و همین الآن نورافکن ها را بردارید!

منبع : موفقیت آن لاین

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شش + سیزده =

قالب وردپرس